سه‌شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷ ه‍.ش.

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است (مهدی اخوان ثالث)

احساس می کنم که همگان اختر اقبال و سعد و نحس احوال یکدیگر را رصد می کنند، لکن بدرستی نمی دانم که رصدخانه کجاست. چنین می نماید که همگان شاقول و اسطرلاب بدست گرفته اند و با آن ارتفاع آفتاب می گیرند و حکم به صعود و نزول کواکب می دهند، دم مهدور می نمایند و حکم به تکفیر و تقبیح می دهند. باکی نیست، اما ایکاش اندیشه ها را به میزان حجت و معیار حقیقت می سنجیدیم و برای مخاطب هم خط و شانی از انتخاب و اجتهاد قائل می شدیم.

یک مقاله خوندم، جوگیر شدم، یاد انشاء نوشتن توی مدرسه افتادم و دنبال کلمه های قلنبه سلنبه گشتن، سعی کردم اونطوری بنویسم، اما اینگار به درد نمی خوره. من که ادبیات نوشتن خودم رو خیلی دوست دارم، خوبیش اینه که همه می تونن بفهمن.

توی هفته گذشته بدجوری شوکه شدم، امیدوارم چیزی که دیدم فقط یک استثناء باشه، چون اگه قرار باشه عمومیت داشته باشه، تمام برنامه های آینده ام رو به هم می ریزه.

من جمعه به درخواست یکی از دوستام رفتم بهش کمک کنم برای اثاث کشی دوست دخترش، که فرانسوی کانادائیه. خلاصه اینکه ما 3 ساعت عین کارگر بار جابجا کردیم، و رفتیم مونترال، اونجا هم 2 ساعت داشتیم خالی می کردیم، منم که همه می دونن چطوری عرق می کنم، از سر تا پا خیس عرق بودم، به حدی که همسایه های دختره اومده بودن نگاه می کردن و می خندیدند. سرتون رو درد نیارم، اینکار ها رو کردیم، اما باورتون می شه نه دختره و نه خانواده اش حتی یکبار هم تشکر نکردن؟؟؟!!! دریغ از یک تشکر خشک و خالی! شب اونها رفتن بیرون شام خوردن، هیچ تعارفی هم به ما نکردن، شبش که من روی مبل خوابیدم، صبح که اصلا با من حرف نزدن، بعدشم خانوم گفتن توی راه که دارید بر می گردید، یک جایی هست که می تونید برید صبحونه بخورید، و باورتون می شه با من خداحافظی هم نکردن؟؟ یعنی من اصلا داشتم دیوونه می شدم!

من نه تشکرشون رو می خوام، نه شام و نه صبحونشون رو! اما دلم می خواد حداقل یک ذره حس قدردانی توی رفتارشون ببینم. اصلا چرا من باید به چنین کسی کمک کنم؟؟

جالب اینکه مثلا من در رو برای خانوم باز نگه می داشتم، تشکر می کرد، اما اونهمه بارکشی رو نیازمند یک قدردانی خشک و خالی نمی دونست، حسی که این رفتار در من ایجاد می کنه اینه که همون تشکر برای در رو هم از روی عادت انجام می دن، مثل ماشین، یعنی اصلا نمی دونن چرا باید تشکر کنن، اینکار رو می کنن چون عادت کردن.

من با دوستم حرف زدم، می گفت اکثریت جامعه اینجا همینطورن، من اصلا نمی خوام براساس یک مورد قضاوت کنم، اما به شدت شوکه شدم، چون اگر فرهنگ غالب این باشه، من بعید می تونم بتونم باهاش کنار بیام! الان شدیدا نگران آینده هستم. فقط امیدوارم این مورد یک استثناء باشه.

بعضی مواقع فکر می کنم، نکنه بخاطر انتقاداتی که می کنم این حس در دیگران ایجاد بشه که من قصد اثبات مردودیت فرهنگ خودم و مردمم را دارم! در اصل تمام این انتقادات از روی علاقه شدیده و هدف من چیزی نیست جز سعی برای ارتقای این فرهنگ متعالی. برای مثال در همین مورد توجه کنید که ما ایرانیها چطور عکس العملی داریم؟ و چقدر حس علاقه به همنوع در همه ما ایرانیها موج می زنه، که واقعا قابل ستایش و من مفتخرم که در چنین جامعه ای بزرگ شدم.

محسن