۱۳۸۷ تیر ۲۷, پنجشنبه

بازم می نویسم

بازم می نویسم

غبار نشسته روی کلاسورم رو با دستمالی پاک می کنم، خیلی وقته که ننوشتم، زندگیِ دیجیتالی حالم رو داره بهم میزنه، شاید تنها مواقعی که چیزی نوشتم برنامه ی کارهای روزانم، لیست خریدم و امضاء کردن رسیدهای خریدم بوده، اینها که نوشتن نیست! خودکار بیکم رو برداشتم و شروع کردم.

دقیقاً یادم نیست آخرین بار کی قلم به دست گرفتم، اما مطمئنم که حداقل 10 ماهه که چیزی به فارسی ننوشتم. چند شب پیش خونه ی یکی از دوستام بودم، ازم پرسید "چطوری می نویسی؟" گفتم "مایکروسافت ورد رو باز می کنم و شروع می کنم به تایپ کردن، به هزار زحمت حروف فارسی رو روی صفحه کلید انگلیسی پیدا می کنم و می نویسم."، گفت "یعنی قلم به دست نمی گیری؟" گفتم "نه، چه فرقی می کنه، می نویسم، اما بدون قلم" ، امشب حس کردم نیازدارم قلم به دست بگیرم، الان که دارم می نویسم می فهمم که فرق می کنه، من با قلم متفاوت می نویسم، موقعی که تایپ می کنم، بیشتر حرف می زنم، تا بنویسم، می دونید فرق بزرگی بین نوشتن و حرف زدن هست، اصلاً شاید واسه ی همینه که کتاب بوجود اومده، اگه فرق نداشت نویسنده ها می یومند و کتاب هاشون رو ضبط می کردند و به صورت نوار همه جا پخش می کردند، الان کلماتی که توی ذهنم پر می زنند با کلماتی که موقع تایپ کردن توی سرم بالا و پایین می رن فرق دارند، اصلاً نفسش متفاوت....

بازم فکر می کنم که آخرین بار کی نوشتم؟ آیا یکسال پیش بود؟ یا بازم عقب تر! یادمه توی شرکت هم زیاد نمی نوشتم، حداکثر پایین گزارشی رو امضاء می زدم یا اینکه یک سری محاسبات رو روی کاغذ انجام می دادم! پس بازم نوشتن به قبل تر ها برمی گرده، واقعاً کی بود؟ کجا بود؟ قلمم رو روی کاغذ نگه می دارم و فکر می کنم، دست خطم توجه ام رو جلب می کنه! تعجب می کنم یعنی من اینقدر بدخطم؟؟ نه! همیشه همه می خواستن مثل من بنویسن، مرتب می نوشتم، با چندتا رنگ! مهم نیست، فکرم برمی گرده به آخرین بار که نوشتم، یادمه این اواخر زیاد برای مامانم نامه می نوشتم، حس خوبی بود، هرشب با مامان کلی صحبت می کردم روی کاغذ، و وقتی می رفتم خونه می دادم به مامان. حالا آیا آخرین بار نامه به مامان بود؟ یا یک نامه ی عاشقانه به کسی؟ یا شاید هم یک نامه ی خداحافظی؟ اما نه، من هیچوقت نامه ی خداحافظی ننوشتم، اصلاً از خداحافظی بدم می یاد، تا حالا با هیچکس خداحافظی نکردم همیشه کمرنگ و کمرنگ شدم تا اینکه نهایتاً ناپدید شدم، همیشه می گم "فعلاًًًًً" ، یعنی دوباره ای هست، حس خداحافظی برای من حس تموم شدنه، حسّه نیست شدن، اما هیچکس تا حالا من رو درک نکرده، همه می خوان که باهاشون خداحافظی بشه، و من باید جورکش عذاب کاری باشم که دوست ندارم، چون من همیشه در اقلیتم!

اما هنوزم نمی دونم آخرین بار کی نوشتم، یادش بخیر خیلی سالهای پیش دوست عزیزی ازم خواست خاطراتم رو بنویسم، من این حس رو نداشتم، اما به خاطر حرف او یک سر رسید برداشتم که بنویسم، اما در سال 82 به جز چند صفحه ی جسته گریخته چیزی ننوشتم، آخرشم یکی از دوستانم برای امتحانات برگه ی چرکنویس احتیاج داشت، منم اون چند روز رو از سررسید پاره کردم و سررسید رو بهش دادم. اما جدا از این خاطره نویسی که در اون موفق نبودم، در نوشتن موفق بودم، یادمه در فاصله ی سالهای 1381 تا 1385 هر شب می نوشتم، هر شب. می دونید هیچ چیزی مثل نوشتن نیست، اصلاً نمی شه توصیفش کرد، اصلاً هم لازم نیست کسی نوشته هاتون رو بخونه، مهم اینه که می نویسید، باید امتحان کنید تا بفهمید. نوشتن واسه انسان، مثل انسان برای خداست،

آسمان بار امانت نتوانست کشید. . . قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند، بار امانت خدا رو هیچکس به جز انسان نتونست به دوش بکشه و بار امانات انسان رو فقط کاغذ می تونه به دوش بکشه.

من چم شده؟ چرا اینطوری شدم؟ آیا از ندیدن همه ی اون چیزهایی که بهشون خو گرفتم، اینطوری شوریده شدم؟! یا از دیدن چیزهایی که به دیدنشون عادت نداشتم؟ شایدم هر دوشون؟ شاید هم هیچکدوم. شاید حضور یکنفر روم تاثیر گذاشته؟ یا نبود کسی من رو اینطوری کرده؟ شایدم بود و نبود این چند نفر زندگیم رو دستخش تحول کرده!

اما دلیلش هر چیزی که هست، من دیگه اون آدم سابق نیستم، یکی دیگم، یک طور دیگه هستم. نمی دونم دارم به ایمان مطلق می رسم یا شک خالص، یا اصلاً توی بیراهه ای قدم می زنم که خودمم نمی دونم از کجا می یاد و به کجا می ره! آخه من بین راه اومدم توی این بیراهه، نه اولش رو دیدم و نه هنوز به آخرش رسیدم، آره شاید همینه، شایدم نیست! چقدر "شاید" گفتم، آیا این یعنی اینکه من توی شک هستم؟ شک به چی؟ به چیزی که قبول دارم یا قبول داشتم؟ من الان چی رو قبول دارم؟ نمی دونم! زندگیم پر از نمی دونم شده. جدیداً پی بردم که من دوتا کلمه رو زیاد می گم: "اصولاً" و "نمی دونم"، فکر کنم اولی یعنی اینکه من خیلی به اصول خودم پایبندم، اما من به کدوم اصول خودم پایبندم؟ این اصول از کجا اومدند؟ آیا به من تلقین شدند یا من باورشون دارم؟ "نمی دونم"، چرا الان دارم می نویسم؟ برای ارضا کردن نیاز به نوشتن؟ "نمی دونم"!!

پارسال فکر می کردم می دونم چیکار دارم می کنم، یعنی دونستن یا ندونستن نداشت، آخه منتظر بودم، منتظر یک تغییر، خوب همین انتظار هم خودش یک نوع هدف داشتنه دیگه! اما الان دیگه منتظر هم نیستم، خودم رو توی لایه های زیرین یک جریان رها کردم و باهاش به جلو می رم. نمی دونم آیا به این جریان اعتماد دارم یا نه؟ یعنی اصلاً برام مهم نیست اعتماد بکنم یا نه، فعلاً آخرش برام مهم نیست، بیشتر الانش، یا الانم برام مهمه، یعنی چیزی که برام الان مهمه اینه که من کیم که دارم؟ اصلاً چرا باید برم؟ بعد از جواب دادن به این سئوال شاید بتونم بگم که به کجا می خوام برم!

حس می کنم با سرعت هر چه بیشتر، همه چیز داره عوض می شه، یعنی دارن از حافظم پاک می شن. یک موقعی به حافظه ی خودم اطمینان داشتم، یادمه تمام شماره تلفن ها رو حفظ بودم، حتی داداشم رو که کانادا بود و برای تماس باهاش باید مجموعاً 27 تا عدد رو حفظ می کردم و همه ی اسامی رو هم همینطور، اما الان فرق کرده چند بار شده که دوستان قدیمم بهم ایمیل زدن و من کلی وقت با خودم فکر کردم این کی بود، چه شکلی بود، من از کجا می شناختمش؟ الان تقریباً تنها چیزی که برام مونده "خاطرات" ، خاطرات بدون تصویر و بدون اسم! چند شب پیش فیلم "هامون" رو نگاه می کردم، هامون یکجای فیلم سعی کرد اوایل آشنایی با همسرش رو توی ذهنش بازسازی کنه، که رفته بودن یک کبابی توی بازار و با هم کباب می خوردن، اما تصویری که توی ذهنش اومد، یک کبابی بود که خودش با یک خانمی دور یک میز نشسته و کباب می خوره و می خنده، اما اون زن صورت نداشت!! اون لحظه به شباهت حالاتم با هامون پی بردم! همه ی اسامی، تصاویر و نشانه ها به سرعت در حال ناپدید شدن هستند، فقط خود خاطره توی ذهنم نقش بسته. فکر کنم شروع این فراموشی بر می گرده به وقتی که شعر صدای پای آب سهراب رو خوندم:

من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادراک، فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

آره، از همین جا شروع شد، از اینجا بود که اسامی مثل برچسب هایی که چسبشون هوا خورده باشه شروع به ریزش کردند. از اینجا بود که دیگه مسلمون و مسیحی دیگه با هم فرقی نداشتند، ایرانی و عرب هم با هم تفاوتی نداشتند، حتی رضا و علی هم که دوستان من بودند، دیگه با هم فرقی نداشتند، دوست بودند، همین. یعنی اشتباه می کنم؟؟ نمی دونم!

می گن پدر ملاصدرا بهش گفت برای هر سئوالی که جوابشو نمی دونه، یک شمع روشن کنه، بعد از چند روز شمع های شهر تموم شدند و تمام اتاقهای اون خونه ی بزرگ پر از شمع شدند. الان وضع من بدتره، اینقدر "نمی دونم" دارم که نمی دونم باهاشون چیکار کنم. "نمی دونم"هایی که دونستن یا ندونستنشون برای دیگران مهم نیست، یعنی من مشکلی دارم یا دیگران؟ چم شده؟ زندگیم شده نشستن روی یک کاناپه با یک کامپیوتر روی پاهام، در حالی که در کنارم روی میز پاکتی سیگار، یک جاسیگاری و یک لیوان آب قرار گرفتند و کارم شده خوندن. می خونم، می خونم و می خونم...چرا می خونم؟ نمی دونم، شاید برای ارضای حس نیاز به خوندن.

اون شبی که رفته بودم خونه ی دوستم، تصمیم گرفتم برم یک چایخونه ای که عین چایخونه های ایرانه، قیافش مدرن نیست، یک جای متفاوت میان اینهمه میز و صندلیهای مدرن، مثل ایران میزهایی با پشتی داره، حتی روی زمین هم می شه نشست، دیوارهاش هم با تابلوهایی که پیرمردها رو در حال قلیون کشیدن توی بازارها نشون میدند پر شده. اینگار یک طوفان این چایخونه رو از زیر بازار نقش جهان اصفهان از جا کنده باشه و انداخته باشتش توی کانادا. با همخونه ای دوستم که عراقیه رفتیم اونجا، دم در که رسیدم، یک لحظه شک کردم؟! آخه اون تابلوی قبلی نبود، یک تابلوی دیگه بود، یکم به اطراف نگاه کردم ببینم درست اومدم یا نه! درست بود. از پله ها رفتم بالا، بوی تنباکو توی راه پله پیچیده بود، مطمئن شدم درست اومدم، اما نکنه این یک حس القایی بود؟ یا اینکه قبلاً اینجا چایخونه بوده و این بو از قبل اینجا مونده؟ پله ها رو 3 تا یکی کردم تا زودتر برسم، داخل که رفتم دیدم همه چیز عوض شده، دیگه اون پرچم بزرگ عراق روبروی در ورودی نبود، ترکیب میز و صندلیها به هم خورده بود، تابلوها عوض شده بودند، یکنفر دیگه پشت دخل بود، با سرک کشیدن دنبال قلیون گشتم، چند مرد میانسالی که پکر بازی می کردند و همش در حال دعوا بودند قلیون نداشتند، اما اونطرفتر پشت در ورودی اون دختر، پسرهای جوون قلیون جلوشون بود، پس اینجا همونجاست، اما شایدم نیست، مگه فقط یک جا توی این شهر قلیون داره؟ نمی دونم، برام مهم بود یا نبود! یک قلیون دوسیب سفارش دادم و روی فرش پهن شده نشستم و به پشتی ها تکیه دادم، میلی به صحبت کردن نداشتم، یکم در مورد وضعیت عراق با دوستم صحبت کردم و بعد ساکت شدم، ترجیح می دادم تنها باشم و فکر کنم، آخه یک چیزی رو توی ذهنم گم کرده بودم، او چایخونه رو! سعی کردم تجسم کنم قبلاً اینجا چه شکلی بوده؟ یا حداقل من فکر می کردم چه شکلی بوده؟ جای این تابلو قبلاً چی بود؟ اون میز قبلاً کجا بود؟ آخه من دو هفته ی پیش اینجا بودم. تصاویر تکه تکه در ذهنم مجسم می شدند و لحظه ای بعد ناپدید می شدند، سعی می کردم صحنه رو بازسازی کنم، اصلاً آیا اینجا یک شکل دیگه بوده؟ یا اینکه از اول همین شکلی بوده و دفعه ی قبلی که اومدم اینجا فکر می کردم یک شکل دیگه اس؟ یا ایندفعه فکر می کنم عوض شده؟ آیا این تغییرات فقط توی ذهن من بوده؟

حس کردم دیگه نمی تونم فرق بین گذشته و آینده، یا بین گذشته هایی که بوده اند و یا می تونستند باشند رو تشخیص بدم. این شک اولین اون شب که بعد از دو هفته رفتم اون چایخونه و دیدم اونی نیست که باید باشه یا من خیال می کردم بوده، بهم دست داد، برای من "زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است"، الان امروز برام هم شده. من اصلاً آدم شکاکی نیستم، یعنی نبوده ام، نبودم. حداقل فکر می کنم یا می کردم شکاک نیستم.

ولی جریان این چایخونه همه چیز رو عوض کرد، گم کردم، چیزی که فکر می کردم واقعیته یا ثابته رو گم کردم، گم شدم. حالا هم برای همین می خوام همه چیز رو درست و کامل به خاطر بسپارم. یعنی مطمئنم اگه بتونم همه چیز رو به خاطر بسپارم، می تونم باورشون کنم و بهشون اعتماد کنم. باور کردن آسون نیست، تا باور نکنی، باورت نمی کنند، وقتی باورت نکنند غریبه ای، یعنی نیستی، دیده نمی شی! اونشب من هم ندیدم.

از گارسن پرسیدم: اینجا قبلاً یک طور دیگه بود؟ گفت: آره و پدرش هفته ی پیش اینجا رو از یک عراقی خریده. یعنی در عرض یک هفته همه چیز اینقدر عوض شده؟ این اعتماد از کجا می یاد؟ شاید من اشتباه می کنم، شاید بهم دروغ گفت! چطور می شه به یک واقعیت اعتماد داشت، در صورتی که به حقیقت موجود در ذهن حمله می کنه؟!

اونشب برای اولین بار ترسیدم، وقتی بیرون اومدم سرم گیج می رفت، از دوستم خداحافظی کردم. نمی دونم سرگیجه بخاطر قلیون بود، یا بخاطر تناقض وقایع و حقایق؟؟

یک لحظه به همه چیز شک کردم، در حالی که قدم زنون به خونه می رفتم سعی کردم همه چیز رو به خاطر بسپارم، خونه ها، درخت ها، تابلوها، اطلاعیه های تکه تکه شده، همه و همه رو با دقت نگاه کردم و توی حافظم ثبت کردم. آیا دیوانه شده بودم؟؟؟ نمی دونم!

ساز مخالف (محسن)

۱۳۸۷ تیر ۱۷, دوشنبه

قهرمان پیرهن قرمزی



قهرمان پیرهن قرمزی

امروز پس از آنکه مصاحبه ی و داستان فرار احمد باطبی را با روزآنلاین خواندم، اول خوشحال شدم که این جوان بیگناه و مورد ظلم واقع شده بالاخره از زندان نجات پیدا کرد و توانست آزادی رو در آغوش بگیرد. به او و خانواده اش این آزادی را تبریک می گویم و امیدوارم بتواند با آرامش و آسایش در مسیری که علاقه مند است به فعالیت ادامه دهد.

پس از آن عمیقاً به فکر فرو رفتم و متاسف شدم، که جامعه ی ما هنوز از قهرمان پروری رنج می برد، قهرمان های خاکستری، صورتی و پیرهن قرمزی. دوستانی که در آشفته بازار جامعه روی موج های کاذب ایجاد شده سوار می شوند و جامعه هم نظاره گر این موج می گردد و تحت تاثیر قرار می گیرد. البته روی سخن در این مقال با شخص "احمد باطبی" نیست، هدف نگارنده موشکافی یک ناهنجاری اجتماعی است، که جامعه ی ما با آن درگیر می باشد و همچون یک غده ی سرطانی در بدنه ی جامعه رشد کرده و پادتنی را یارای ریشه کنی آن نیست. "قهرمان پروری" این درد ماست، روزی از خاتمی قهرمان می سازیم، روز دگر احمدی نژاد منجی می شود، و امروز زمزمه های قهرمان شدن و ناجی شدن عبدالله نوری به گوش می رسد! سئوالی که مطرح می گردد اینست که :آیا این افراد هستند که می توانند نوید دهنده ی فردایی بهتر برای کشتی شکسته ی کشور ایران باشند؟ آیا این شخص و یا آن شخص قادر به برآوردن نیازهای مردم ما می باشند؟ یا اینکه مردم همه با هم باید به چاره جویی بپردازند و به اجماع برسند و برای جامه ی عمل پوشاندن به این اهداف افراد را به خدمت بگیرند؟

قهرمان های تو خالی چطور بوجود می آیند؟ اگر به این سئول پاسخ دهیم، می توانیم کارآمدی یا ناکارآمدی قهرمان را بررسی کنیم. من باز هم از دوست عزیز احمد باطبی استفاده می کنم. بنده به عنوان کسی که بارها رهبری یا در جریان امور تعداد زیادی از حرکت های دانشجویی-صنفی بوده ام و عملکرد دانشجویان را در این موقعیت ها به خوبی دیده ام و بررسی نموده ام. اصولاً ما در جنبش های دانشجویی از بین شرکت کننده ها، حداکثر 20 درصد از افراد بودند که دلیل اصلی جنبش را می دانستند و موافق و حامی آن بودند و بقیه ی شرکت کننده ها، کسانی بودند که اصولاً از دلیل جریان آگاهی نداشتند، اما به دلیل حس ماجراجویی و تخلیه ی انرژی های تخلیه نشده، با ما همراه می شدند و حتی عملکرد آنها خیلی رادیکال تر از افرادی بود که واقعاً با نظریه ی شکل گیریه این جنبش موافق بودند، چون این دسته از شرکت کننده ها، نه بدلیل رفع یک مشکل دانشجویی، بلکه برای تخلیه ی انرژی در جمع ما حضور می یافتند و شدت عملکرد آنها به میزان این انرژی ذخیره شده بستگی داشت و نه ، ارضای دلیل جنبش. گاهاً ما به خواسته های خود می رسیدیم ولی این افراد کماکان علاقه مند به ادامه دادن حرکت بودند، حتی بدون دلیل.

حال شما این صحنه را تصور کنید، در شلوغی های تیر ماه 1378 جوانی از میان این جوانان پر جنب و جوش و با انرژی پیرهن خونین دوستی که دیروز مورد ضرب و شتم قرار گرفته رو در دست گرفته و بالای سر برده، در شلوغی عکاسی انگشت بر شاتر خود می فشارد و عکسی گرفته می شود، مدتی بعد سردبیر یک مجله از دیدن این عکس لذت می برد و دستور چاپ آن بر صفحه ی اول آن مجله ی معروف را صادر می کند و در تمام دنیا این عکس رویت می شود و همه ی جهانیان تحت تاثیر این پیرهن خونین قرار می گیرند، نه کسی که آن را دردست دارد. حال برگردیم به آن کشوری که این صحنه در آن شکار شده، در این کشور قاضی که نمی داند، چه باید بکند و با که برخورد کند، بدلیل در خطر افتادن آبروی نظام به خاطر این عکس، آن جوان پرشور را که شاید فقط به خاطر ناراحتی از جراحات دوستش آن پیرهن قرمز را بالا برده و شاید آن لحظه فقط می خواسته همچون دیگران چیزی در دست داشته باشد، را به اعدام محکوم می کند! این جوان بیگناه بدون هدف و آگاهی، حتی در کابوس خود هم نمی دید که این پیرهن می تواند به قیمت جانش تمام شود، خود را در کام مرگ می بیند، از طرف دیگر مردم این جامعه که تشنه ی اینطور اتفاقات هستند، از او بتی ساختند و او را همه جا نواختند و بدین گونه او شد "قهرمان پیرهن قرمزی" ! آیا اگر آن روز این عکس گرفته نمی شد این اتفاق می افتاد؟ آیا اگر آن سردبیر تحت تاثیر این عکس قرار نمی گرفت، قهرمان پیرهن قرمزی به دنیا می آمد؟ جواب اینست، "نه"، قهرمان پیرهن قرمزیه ما هیچ چیز از خود ندارد، قهرمانیه خود را مدیون انگشت عکاس است که به موقع بر شاتر لغزید و آن دست سردبیر است که پای صفحه ی اول را امضا کرد و آن عکس بر جلد آن مجله نقش بربست، شایدم مدیون چماقی است که دوستش رو خون آلود نموده است و این پیرهن رو به او هدیه داده است، شاید این حکم آن قاضی است که او را به اوج برده و شاید مردمی که تشنه ی این گونه اتفاقات هستند شاید هم .....

چیزی که مهم است، اینست که دلیل این قهرمانی هر چه که هست، آن شخص نیست، کارهای او نیست، صحبت هایش نیست، دلیل این قهرمانی هر آنچه می تواند باشد، جز "احمد باطبی" ، باطبی عزیز حال که از بند رها شده ای، زمان آن است که از تمام دست اندر کاران این قهرمانی ناخواسته قدردانی کنی، از آن سرباز باتوم به دست، آن دوست کتک خورده، آن عکاس، آن سردبیر و آن قاضی و مردم کشورت که اینگونه تحت تاثیر چنین اتفاقاتی قرار می گیرند و از همه مهمتر آن پیرهن و نه خود پیرهن، بلکه آن لکه های خون، آن چند لکه ی خون بود که "باطبی" رو "قهرمان پیرهن قرمزی" کرد.

البته این محدود به آقای باطبی نیست، مثالهای مشابه بسیار است، مثلاً در مورد آقای کرباسچی، این کرباسچی نبود که قهرمان شد، بلکه لحن و ادبیات "محسنی اژه ای" بود، که از او قهرمان ساخت. متاسفانه داستان تمام اسطوره های ما همین است، تمام قهرمانان ما اینگونه زاده می شوند.

حال آیا قهرمانی که اینگونه بوجود می آید قادر به تغییر شرایط است؟ آیا خاتمی که تعداد زیادی از مردم برای اعتراض به ناطق نوری به او رای دادند، می توانست شرایط را عوض کند؟ یا احمدی نژاد عوامگرا و دروغگو که با دروغ های عجیب و غریبش سطوح پایین جامعه را با خود همراه کرد، می تواند منجی مردم باشد؟ مطمئناً حواب منفی است. قطعاً ما از قهرمان پروری راه به جایی نمی بریم.

متاسفانه این دردی است ما سالها و قرنها از آن رنج می بریم، قهرمان پروری و انتظار منجی! از زمانی که ما ایرانیان رسماً به مذهب شیعه در آمده ایم، همیشه منتظر ظهور یک منجی بوده ایم و هیجوقت کاری در جهت تغییر شرایط خود انجام نداده ایم، چون فکر می کنیم، روزی می رسد که مردی شمشیر به دست، ناگهان و ناخواسته از جایی بر می خیزد و به جنگ بدیها می رود و پس از آن ما همه با هم در صلح و آرامش و آسایش زندگی خواهیم کرد.

ایکاش روزی می رسید که باور می کردیم، ما را رهایی نمی رسد، مگر به وحدت، ایکاش مردم و دلسوزان جامعه در می یافتند که "امام زمان" هم بدون کمک مردم و وحدت همگانی نمی تواند کاری از پیش ببرد. این نیاز و خواست جمعی است که تغییر دهنده ی وضعیت به هم گره خورده ی ماست.

محسن (ساز مخالف)

۱۳۸۷ تیر ۱۳, پنجشنبه

مسلمانی به روش ایمان کلامی

مسلمانی به روش ایمان کلامی

حالا که مرتد به نظر می یام، تصمیم گرفتم حرفهامو بزنم که اگه یک روز مهدور الدم شدم و به جرم ارتداد به اشد مجازات رسیدم، ناکام از دنیا نرم و حرفامو زده باشم. ضمناً این دفعه تصمیم گرفتم به جای اینکه شما رو مخاطب قرار بدم، از ضمیر" سوم شخص" و " اول شخص" استفاده کنم، که به قول یک نفر که با من بازی می کنه و من رو سر کار گذاشته: "خودتون رو زیر سئوال نبرید" .

تا حالا شده به یک نفر بر بخورید که نماز نخونه، روزه نگیره، حجاب براش ارزشی نداشته باشه، تهمت بزنه، ظلم بکنه، خیانت بکنه، به ناموس دیگران نظر داشته باشه، مشروب بخوره، غیبت بکنه، دروغ بگه و غیره ... و در عین حال ادعا کنه که مسلمونه؟

اگه شما ندیدید ، من حداقل هزاران هزار آدمه این شکلی دیدم، خوب حالا سئوال اینه که آیا اصلاً این سیستم مسلمانی قابل قبوله یا نه؟؟؟! البته به هیچ کسی مربوط نیست که تو دل افراد چی می گذره، منم اگر میگم، هدفم بررسیه یک ناهنجاریه اجتماعیه، کاری به اون افراد ندارم و نمیخوام هم اونها رو متهم کنم یا بازخواست کنم، می خوام یک نظر موشکافانه و منصفانه در این زمینه بدم.

سئوالی که پیش می یاد اینه که اصولاً اعتقاد به یک دین خاص چطور تعریف می شه؟ یعنی من چطور می تونم مدعی بشم که مثلاً به فلان دین اعتقاد دارم؟ البته ین ادعا برای دیگران نیست، یعنی منظورم خودمه، من به عنوان یک شخص چطور می تونم به خودم اثبات کنم که به یک دین خاص اعتقاد دارم؟ به طوریکه خودم به اعتقادات و حرف خودم شک نکنم؟ یا "اصلاً اعتقاد داشتن یعنی چی؟ " آیا اگر پدربزرگ من توی گوشم اذان بگه و من در یک خانواده ی به ظاهر مسلمان بزرگ بشم، به این معنیه که من مسلمانم؟ یا اگر یک کشیش من رو غسل تعمید بده و مادربزرگم هر هفته بره کلیسا، این بدین معنیه که من مسیحی هستم؟! چطور می شه به این سئوال جواب داد، به طوریکه قبل از دیگران، خود شخص ارضاء بشه؟ یعنی خود شخص بفهمه که به خودش دروغ نمی گه و سره خودش رو کلاه نمی گذاره! ایمان قلبی یعنی چی؟ ایمان عملی یعنی چی؟ آیا ما چیزی به عنوان ایمان کلامی هم در دنیا داریم؟ آیا من می تونم با تکرار این جمله که "من مسلمونم" یا "من مسیحیم" یا هر دینه دیگه، به خودم و دیگران بقبولونم که به اون دین خاص اعتقاد دارم؟

آیا قبول دارید که ایمان عملی بعد از ایمان قلبی بوجود میاد؟ ما دو نوع ایمان عملی در دنیا داریم، اول اونکه ناشی از عادته و بیشتر بین عوام رونق داره، و دوم اونیکه نتیجه ی ایمان قلیبه که بین خواص و خودشناسان بوجود میاد. یک عده از خواص هستند که در دنیای امروز تعدادشون خیلی هم زیاده، این خواص فقط به "ایمان کلامی" اعتقاد دارند.

حتماً سئوالتون اینکه "ایمان کلامی" چیه؟ جواب اینه: ایمان کلامی یعنی یک شخص به زبان ادعا کنه که به یک دین اعتقاد داره، ولی عملاً به آموزه های عملیه اون دین جامه ی عمل نپوشونه."

حالا یک سئوال دیگه مطرح می شه، سئوال دوم اینه که : اگر من به قوانین و آموزه های یک دین عمل نکنم، از کجا می تونم بفهمم که "مثلاً" مسلمونم؟

به نظر من کسی که به خط قرمزهای یک باور اهمیت نمیده، نمی تونه مدعی باشه که اون رو قبول داره. به نظر میاد در دنیای امروز این شبهه برای ما پیش اومده که مثلاً اگر توی مسیحیت غسل تعمید دیده باشیم و اگر کسی سیلی بهمون زد و اونطرف صورتمون رو آوردیم و گفتیم بزن، این حس رو می کنیم که مسیحی هستیم. یا اگر در گوشمون اذان گفته باشند و اصول : "توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد" رو کلاماً مدعی باشیم که قبول داریم، حسسه مسلمون بودن می کنیم، اونم از نوع شیعه اش!! آیا این شکلیه؟ آیا اینقدر ابلهانه و مسخره اس؟ اگر من چنین رفتاری بکنم خودم رو سرکار گذاشتم یا اون دین رو؟ آیا من به عنوان یکی از پیروان اون دین به حساب می یام یا یکی از دشمنان اون دین؟ به قول شریعتی: "بهترین روش تخریب یک چیز، بد تبلیغ کردن از اون چیزه"، با این نوع از این ایمان من چیکار دارم می کنم؟ به نظر من در واقع چنین کسی، با چنین عملکردی اول از همه خودش رو مسخره کرده و بعد از اون داره کریه ترین تصویر رو از دینی که مثلاً بهش معتقد رو به تصویر می کشه! خب دیگران چه فکری در مورد اسلام می کنن وقتی من به هیچ کدوم از دستوراتش عمل نکنم؟ فکر نمی کنن که این آدم تکلیف خودش رو نمی دونه؟ فکر نمی کنن که اسلام چطور دینه مسخره ای هستش که پیروانش به دستوراتش عمل نمی کنن؟

جالبتر از همه اینه که بعضی از افراد مرتکب شدن به این کارها رو : "اشتباه کردن یا گناه کردن" تعریف می کنن! "گناه" یعنی چی؟ "اشتباه" به چه معنایی هست؟ گناه یا اشتباه یعنی اینکه من یک چیزی رو می دونم غلطه و دوست ندارم انجامش بدم، ولی بر حسب اتفاق مرتکب اون کار می شم، یا اینکه می دونم یک کاری رو باید انجام بدم ولی سهل انگاری می کنم، تنبلی می کنم و موقتاً انجامش نمی دم و بعد از اینکه آگاهی پیدا کردم، از "اشتباه یا گناه" احساس پشیمونی می کنم، توبه می کنم و دیگه اون اشتباه رو مرتکب نمی شم. آخه نمی شه که من علناً بگم: "می دونم اینکار غلطه، اما انجامش می دم!!!" و همیشه اینکار رو انجام بدم در حالی که به اشتباه بودنش اذعان می کنم! خوب این دیگه چه صیغه ای هستش؟ من کی رو با اینکار مسخره می کنم؟ خودمو؟ دینو؟ دیگران رو؟؟! یا اینکه من احساس می کنم از پیامبر اون دین بیشتر می فهمم؟ جوابش ساده اس، من با اینکار فقط و فقط خودم رو مسخره کردم و سرکار گذاشتم! خوب اگر مسلمونم غلط می کنم نماز نمی خونم! بیخود می کنم طوری لباس می پوشم که پیرمرد 80 ساله دنبالم موس موس کنه، مشروب می خورم، غیبت می کنم، تهمت می زنم، ظلم می کنم، حق دیگران رو زیر پا می گذارم یا ...!

شما جواب این ابهامات رو بدید، من نمی خوام وارد جزئیات بشم و پرچونگی بکنم، حرف اصلیه من چیزه دیگه اس. اما قبل از اینکه حرف خودم رو بزنم، یک پیام برای افرادی که کلاماً به ادیان معتقد هستند دارم: "دوستان خودتون رو مسخره نکنید، شما با اینکار فقط دینی که کلاماً بهش اعتقاد دارید رو مسخره کنید و ضمناً خودتون ابله و بلا تکلیف به نظر میایید. اگر به دینی معتقد هستید به دستورات اون دین عمل کنید یا اینکه تکلیفتون رو با خودتون روشن کنید: یا به اون دین معتقد هستید یا نیستید، اینو روشن کنید، بینابین بودن هم خودتون رو گمراه می کنه و هم دیگران رو و هم اون دین رو بدنام می کنه."

حالا بحث اینه که چرا در عصر جدید اعتقاد به ادیان این شکلی شده؟ چون این فقط محدود به اسلام نیست، پیروان بقیه ی دین ها هم کمابیش مثل مسلمون ها هستن. در اصل اگه بخوام خلاصه بگم، در دنیای امروز آدمها احساس می کنن که بیشتر از آموزه های دینی می فهمن، در اصل آدمها به ادیان معتقد نیستند، آدمها کاری که فکر می کنن درسته رو انجام می دن و کاری که فکر میکنن اشتباه هست رو انجام نمی دن، کاری هم به دین ندارن. اما متاسفانه بدلیل پیوند عمیق بین نهاد آدمی با چیزی که بهش معتقده، شهامت این رو ندارند که به خودشون و دیگران بگن که :" من کاری که دوست دارم و می دونم درسته رو انجام می دم و کاری هم به فلان دین ندارم." متاسفانه امروزه آدمها دین رو به عنوان یک خصوصیت ظاهری و ژنتیکی یدک می کشن که به صورت خونی از نسلی به نسلی دیگر منتقل می شه.

در واقع امروزه آدمها باورهاشون رو از طریق کنار هم گذاشتن باورهای دینیی که قبولشون دارن و تجربه ی بشری که در طول تاریخ بوجود اومده شکل می دن.نسل جدید بشر دیگه اهمیتی به ادیان نمی ده، اما شهامت فرار از اسم دین رو هم نداره، چون اینکار از نظر خانواده و جامعه هنوز قابل قبول نیست، در عوض این نسل در سر در گمی و بلا تکلیفی به سر می بره، یعنی کلاماً می گه به یک چیزی معتقده، اما عملاً هر چیزی که با عقلِ خودش سازگار هست رو از ادیان قبول می کنه و هر چیزی که از لحاظ تاریخی با اصول زندگیه اجتماعی سازگار نیست رو کنار می گذاره. و این عملکرد تداعی گر همون اجماع و وحدت بشریه که من در مطلب قبلی بهش اشاره کردم، با گذر زمان همه ی انسان ها در حال اعتقاد به یک سری باورهای مشترک هستند، همه به سمت یک باور مشترک حرکت می کنند، در بعضی جامعه ها مثل کانادا این حرکت تند تره و در بعضی از جوامع مثل ایران این حرکت کندتره. و این سرعت ربطی به مردمه این جوامع نداره، این شرایط حاکم بر این جوامعه که سرعت رو تعیین می کنه، مثلاً در ایران بدلیل مشکلات آزادیه بیان این حرکت کند پیش می ره، چون در ایران اگر من به عنوان یک مسلمان زاده ادعا کنم دیگه به اسلام اعتقاد ندارم، مرتد شناخته می شم و حکمم اعدامه! و من می بینم خیلی از افرادی که تا دیروز در ایران مسلمونه 3 آتیشه بودن الان با شرایط حاکم در خارج از ایران، بی پروا نظرشون رو در مورد اعتقاد به دین ابراز می کنن، می خوام بگم با توجه به پیشینه ی تاریخیه حاکم بر کشوری مثل ایران اگر این آزادیه بیان بر کشور ما حاکم بود، ما سالها پیش به این باور می رسیدیم که دیگه دین به تنهایی کارساز نیست. چون سابقه ی فرهنگیه ما بیشتره و تقریباً در طول تاریخ به تمام ادیان الهی و انسانی معتقد بودیم، زرتشتی رو تجربه کردیم، یهودی و مسیحی رو از نزدیک لمس کردیم، کمونیستی رو به صورت نسبی تجربه کردیم، مسلمون هم بودیم و ناکارآمد بودنه تمام ادیان رو دیدیم و فهمیدیم که دین نمی تونه به تنهایی انسان رو به مقصد برسونه و برای موفقیت لازم داریم که تجربه ی بشریت رو باهاش ترکیب کنیم. اما متاسفانه هیچ وقت شهامت ابراز و بحث در این مورد رو نداشتیم.

ما به اندازه ی کافی از جوامع غربی عقب هستیم، از لحاظ علمی و تکنولوژیک سالها و شاید قرنها از اونها عقبیم، تنها چیزی که برامون مونده این ادعای سابقه ی تاریخیه که تابحال به جز اسم بردن استفاده ای ازش نبردیم، الان وقته اینه که از این پیشینه ی تاریخی که تنها داراییمون هست استفاده کنیم و با پیشگیری از دیگران در زمینه ی فرهنگی، خودمون رو به اثبات برسونیم، ما می دونیم که چی درسته و تجربه ی انواع مختلف ادیان، باورها و فرهنگ ها رو داشتیم، الان وقتشه که از این تجربیات استفاده کنیم و خودمون رو به عنوان پیشتاز در این زمینه به جهانیان اثبات کنیم، ترس رو کنار بذاریم، با خودمون رو راست باشیم، تکلیفمون رو با خودمون روشن کنیم و به دیگران هم کمک کنیم که راهشون رو پیدا کنیم و سردمداره صلح جهانی باشیم و تمام این صلح رو به تمام انسانها از هر کشوری و با هر باوری هدیه کنیم و ایجاد کننده ی وحدت زود رس بشری باشیم. و اجازه بدیم دیگر ملل و فرهنگ ها با دیدن ما و الگو برداری از ما به این مرحله ی جدید از زنگیه بشری وارد بشن.

این وحدت نیاز به امام زمان نداره، این وحدت نیازمنده یک باور همه گیره، بیایید باور کنیم که همه ی آدمها می تونن دور هم جمع بشن و نیازی هم به امام زمان ندارند...قهرمان پروری بازنده است، اینو همه می دونن، باور و عزم ملیه که ایجاد کننده ی یک تحول بزرگه، حتی قرآن هم موکد این حرفه: " ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم (سوره ی رعد، آیه ی 11) خداوند در وضع قومی تحول ایجاد نمی کند، مگر آنکه خود در وضع خود تحولی ایجاد کنند."

به امید روز وحدت و دوستیه تمام انسانها و کنار گذاشتن باورها و احساساتی که تخم دشمنی بین آدمها پراکنده می کنند.

محسن (ساز مخالف) .

۱۳۸۷ خرداد ۱۲, یکشنبه

مهدکودک و آمادگی ژاله


مهدکودک و آمادگی ژاله

تقدیم به بچه‌های مهدکودک و آمادگی ژاله. برای عارف، مهدی، عبدالرضا. برای خانم مدیر و برای دختر موطلایی قصه‌‌های من!

قبول نیست دختر، قبول نیست. قبول نیست که این همه سال رفته‌یی و حالا داری توی خواب‌های من سرک می‌کشی، منو از خواب بیدار می کنی که برات بنویسم. آخرین باری که دیدمت درست نوزده سال پیش بود. تو موهای طلایی داشتی که توی آفتاب برق می‌ِزد و یک جفت چشم درشت.

باهوش‌ترین دختر آن آمادگی بودی با آن حیاط مندرس قدیمی و در چوبی و حوض آبی. ما ‌آخرین نسل ژاله‌یی‌ها بودیم. آخرین بچه‌هایی که توی حیاط آن خانه دنبال هم می‌دویدیم و هیچ وقت نگفتم همه‌ی بدنم گر می‌گیرد وقتی من را می‌گیری. اصلا بگذار بعد از این همه سال اعتراف کنم منی که آنقدر تند می‌دویدم که هیچ کس به گرد پایم هم نمی‌رسید، وقتی که تو گرگ قصه می‌شدی از روی عمد بود که آرام‌تر از همیشه می‌دویدم. من سوخته‌ی تو بودم دختر همیشه‌ی بازی.

و بگذار باز اعتراف کنم به خاطر تو بود که آنقدر تند می دویدم همیشه که تو دوستم داشته باشی. و به خاطر تو بود که من همیشه توی دسته‌ی پسرها، سر دسته بودم اما وسط آن هنگامه‌ی گلوله و برف، طرف تو بودم که سر دسته‌ی دخترها بودی.

و بگذار باز اعتراف کنم به خاطر تو بود که اسم برادرت را چپاندم پای نقاشی سه نفره‌یی که با مهدی و عارف کشیده بودیم و با عارف قهر کردم.

و بگذار باز اعتراف کنم اولش دو به شک بودم که عاشق تو باشم یا عاشق مدیر آمادگی ژاله که چقدر خوشگل بود. اما انتخاب کردم و بگذار اعتراف کنم حالا می‌دانم تو باهوش‌تر از آن بودی که نفهمیده باشی. وگرنه آن همه قدم زدن‌های دوتایی توی حیاط برای چه؟ وگرنه تقسیم بزرگ لقمه‌ی توی کیف برای چه؟ نه! تو حتما می‌دانستی که لقمه‌ات را به جای برادرت با من قسمت می‌کردی.

و بگذار باز اعتراف کنم که آخرین بار که از نزدیکی‌های در قدیمی آمادگی ژاله می‌گذشتم ریه‌هایم پر شد از بویی که حالا می‌فهمم بوی آشنای تو بوده است. و جهان چقدر کثیف بود، چقدر نکبتی بود، چقدر پلشت بود که آن سال، درست همان سالی که من عاشق تو شدم به خاطر بمب‌های عراقی آمادگی را نیمه کاره تعطیل کردند. همه‌ی زندگی بعد از آن نیمه کاره شد عزیزِ دل!

حالا کجای این جهان داری نفس می‌کشی دختر؟ اصلا شاید گاهی سرکی پنهانی به این پنجره‌ی غبار گرفته می‌کشی و صدایت درنمی‌آید. اصلا خدا را چه دیده‌یی، شاید توی این دنیای کوچک با یکی دو خیابان فاصله نزدیکی‌های من باشی و من ندانم. می‌دانی؟ آخرین باری که برادرت را توی خیابان دیدم دهانم پر شد که بپرسم کجایی، اما نپرسیدم. می‌خواهم تو دختر مو طلایی پنج-شش سالگی‌های من بمانی و من تا آخر این دنیا خاطره ی عشق تو را داشته باشم.

نشد اما نشد. ما هی بزرگ شدیم و جهان هی کوچک شد. ما هی بزرگ شدیم و جهان زشت‌تر شد. آدم بدهای قصه‌ها تکثیر شدند و گرگ قصه، همیشه‌ی این زندگی بره‌ها را درید. ما هی بزرگ شدیم و قلب‌هایمان هی کوچک شد. حالا می‌خواهم یکی باشد و یکی نباشد، حالا می‌خواهم زیر گنبد کبود غیر از خدای کودکی‌هایم که مهربان بود هیچ‌کس نباشد. حالا می‌خواهم آخر یک قصه لااقل خوب تمام شود. من دلم برای قصه‌های مادربزرگ تنگ شده است.

هی عزیز این همه سال! قبول نیست. قبول نیست که ما زود بزرگ شده باشیم. قبول نیست که این همه از کودکی‌هایمان دور. حالا بزرگ شده‌ایم و این همه تنهایی و چه می‌دانم، این همه خستگی و زهرمار. نه! دیگر نفس نمانده است برای این ریه‌های پوسیده. این رخدیسک خندان هم گولت می‌زند. این رگ‌ها جان می‌دهد برای زدن، نگاه کن!