۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

استراحت

استراحت

من جدیدا روی ادبیاتی که باهاش می نویسم خیلی فکر کردم ، نمی دونم من سعی کردم از یک قلم جدید استفاده کنم، اما متاسفانه اون اثر گذاری که من می خواستم رو نداره، من واقعا شخص خاصی رو اینجا هدف قرار ندادم، اما متاسفانه بعضی از خوانندگان خودشون رو هدف فرض کردن، شاید هم ادبیات من این شبهه رو در خوانندگان ایجاد کرد.

من اصلا خوشحال نمی شم از اینکه کسی رو آزار بدم، الان منظورم این نیست که حرفهام اشتباه بوده، هنوزم با ایمان قلبی معتقدم که حرفهایی که زدم درست بودند، اما حس می کنم ادبیات باعث شده که از انتقال درستشون به خواننده جلوگیری بشه و سوء تفاهم ایجاد بشه.

اینجا از تمام دوستانی که به خاطر ادبیات خشن مطالب من آزار دیدن عذرخواهی می کنم و باز هم می گم هدف واقعا هیچ شخص خاصی نبود، اگر کسی این حس رو کرده به خاطر ادبیات متن بوده که خواننده رو مستقیما مورد خطاب قرار می ده و من به این خاطر عذر خواهی می کنم.

از این به بعد می خوام به خودم یکم استراحت بدم، و در مورد موضوع مورد علاقه ام یعنی "تاریخ" بنویسم، خودم هم یکم عقبم، می خوام تاریخ بعد از اسلام رو اونطوری که تاریخ پیش از اسلام رو بررسی کردم بذارم زیره ذره بین، هرچند نظرات من در مورد تاریخ ایران هم از نوع سازه مخالف، اما امیدوارم با اصلاح ادبیات، خوانندگان بتونن مطالبم رو هضم کنند.

با امید موفقیت و کامیابی

محسن صالحی

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

هل من ناصر ینصرنی

هل من ناصر ینصرنی

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت ----- که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش ------ هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت همه

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست ----- همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکدهها ----- مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل ----- تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس ----- پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی ----- یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

"اون دختره ایرانیه اینو نگو"، "این مهمونی ایرانیه اینطوری راه نرو"، "این مغازه ایرانیه اینطوری لباس نپوش"، "اون زن ایرانی بود، سیگار رو دستت دید"، "الان میگن جو گیر شدی"، "نرقص، اینها غیرتین"، "الان میگن توی عمرش ندیده"، "مست نباش، الان میگن مسته"، "با اون دختره حرف نزن، دوست پسر دو سال پیشش که الان زن و بچه داره غیرتی می شه!!!!"، "با اون نرقص، بقیه پسرا از تو بدشون میاد"، "توی جمع های ایرانی من تو رو نمی شناسم، تو ......"

برای من تفکر آدمهایی که براساس این چیزها قضاوت می کنند، به اندازه ی پشیزی ارزش نداره! حتی خودشون هم از ازرشی برخوردار نیستند، فقط به عنوان یک شخص برام محترمن! من به حقوق کسی تجاوز نمی کنم و اجازه نمی دم کسی به حقوق من تجاوز بکنه!

یک نفر اگه بلد نباشه دو شخصیتی باشه، چیکار باید بکنه؟ من این آدمم که هستم! من بلد نیستم یک جا همه کاری بکنم و بعد از اینکه یک دختر دیدم تبدیل بشم به یک بچه مثبت! من خوب یا بد همینم! من نمی دونم که مثلا رقصیدن یک نفر چطور می تونه بد باشه؟ و به حقوق دیگران تجاوز کنه؟

من بلد نیستم به دخترها بگم "شما"! اصلا معتقد نیستم که به معنای احترام! احترام برای من چیز دیگه اس! من نمی تونم به یک نفر بگم "شما"، بعد پشت سرش هر نسبتی خواستم بهش بدم! ترجیح می دم بهش بگم "تو"، اما پشت سرش همه ی کس و کارش رو به فحش نکشم.

من 18 سال درس نخوندم و پدر خودم رو در نیاوردم، که بیام اینجا از "رقاصه های لخت، بچه قصاب ها، شاگرد زیراکسی ها، گارسن ها و لات های محله های جوادیه و ..." خط بگیرم!!! (هدف تحقیر این افراد براساس شغلشون نیست، می خوام بگم این طبقه از جامعه نمی تونن تعیین کننده ی باید ها و نباید ها باشن! بعدشم منظور از این چیزها شخص خاصی نیست، من منظورم یک قشر از جامعه اس، که البته شغلشون نماینده شون نیست، مشخصات اصلیشون رو در ادامه می یارم.)

اه!! آخه من دیگه چقدر بدبخت شدم! آدمهایی که توی ایران حاضر نبودم اصلا توی صورتشون نگاه کنم، الان حد و مرز اصول اخلاقی تعیین می کنند، هنجار و ناهنجاری تعریف می کنن! واقعا درد آوره و جای تاسف داره! باید فریاد "هل من ناصر ینصرنی" من دشت های اوتاوا رو بلرزه دربیاره! واقعا مردمی که توی ایران هستن، چه فکرهایی در مورد این ایرانی-کاناداییهای (نمی دونم ایرانی یا کانادایی، به نظر من "بی فرهنگ"، چون اونطوری هم به فرهنگ 5000 ساله ایرن توهین نابخشودنی میشه و هم به فرهنگ 200 ساله ی کانادایی) بافرهنگ نمی کنن!! آدمهایی که ادعای ایرانی بودنشون سر از عرش در آورده، اما می خوان ده کلمه فارسی حرف بزنن، 15 تا کلمه ی انگلیسی بلغور می کنن! صحبت از فرهنگ ایران هم که بشه، فریاد "کورش کبیرشون" عرش رو به لرزه در می یاره! برای اثبات غیرتشون هم هر شب می رن دوره دیوارهای خونشون رو با ادرار نشانه گذاری می کنن، که یک وقت همجنس های ایرانیشون از اون محدوده رد نشن! حالا جالبه که این غیرت فقط در برخورد با همجنس های ایرانی به کار می افته! اما مثلا یک کانادایی مجاز هر کاری که کی می خواد بکنه! تصور کنید، یک شیر آفریقایی فقط در مقابل شیرهای آفریقایی از جفتش حمایت کنه و شیر هندوستان مجاز باشه هر کاری بخواد بکنه! حتی این حیوون زبون بسته هم این چیزها رو می فهمه! اما آقایون "کورش کبیر" تعریفشون از غیرت اینه! ضمن اینکه نحوه حمایت کردنشون هم جالبه! باز خوبه هنوز خیلی خارجی نشدم که این چیزها یادم بره! آخه کدوم آدمه احمقی وقتی با زنشه، با یک آدم مجرد مست دست به یقه می شه؟؟ آخه الاغ جون، مگه توی دعوا حلوا پخش می کنن؟اگه حتی 10 تا هم بزنی، یکی می خوری، که بازم خوردی! فرقش اینه که اون مجرد و توی فاصله ای که داری اون 10 تا رو می زنی، اون تمام کس و کار خودت و زنت رو به فحش کشیده! وشخصیت تو پیش زنت هم خورد شده! فکر کردی اگه مثل حیوون گلاویز بشی دوست دخترت میگه وای چه پسر با غیرتی گیرم اومده؟؟؟؟ نه آقا جون، تو از اون مست وحشی تر حساب می شی، چون اون مسته و تنهاس، اما تو چی؟ خداییش حتی لات های چاله میدوون هم این چیزها رو می فهمن، و هیچوقت در مقابل زن و بچه شون گلاویز نمی شن! هرچند اصولا گلاویز شدن مال حیوانات، اما من به اونش کار ندارم، اگه می خوان حیوون باشن به خودشون مربوطه! من دوست ندارم نظاره گر اینطور صحته ها باشم! قسمت درد آورش اینه که اینکارها نهایتا به نام ایرانیها تموم می شه! و این عملکرد به عنوان فرهنگ ایرانی شناخته می شه!!

حالا با این اوصاف طرز فکر اینطور آدمها با مشخصات اخلاقیی که چند نمونه اش رو مثال زدم، برای کی اهمیت داره؟ به جای اینکه نخبه ها تعیین کننده خط مشی فرهنگی جامعه باشن، شعبون بی مخ ها داعیه دار شدن! نخبه ها یا مثل اونها شدن، یا منزوی شدن!

اون اول مطلب به شغل افراد اشاره کردم، بازم می گم، هدف تحقیر نیست، اما این افراد باید بدونن که نمی تونن صاحب نظر مسائل اجتماعی باشن، بابا علم اخلاق هم مثل پزشکی می مونه، حتی پیچیده تر، چرا نمی خواهیم یاد بگیریم که سرجای خودمون باشیم، هرکسی می تونه در حد درک خودش نظر داشته باشه، من حدود دایره ی فهم خودم رو می دونم، چیزی که می دونم اینه که این افراد اشتباه می کنن، ولی دقیقا نمی دونم جایگزینش چیه؟!

چیزی که پیشنهاد می کنم اینه که حالا چه اینجا چه توی یک جامعه ی دیگه، نخبه ها نباید در مقابل اینطور یکه تازیها تسلیم بشن، هر چند در مقطع زمانی کوتاه مدت باعث انزوای اونها بشه، اما در دراز مدت باعث می شه که جامعه راه خودش رو پیدا کنه. نباید ترسید از اینکه افرادی با این طرز فکر آدم رو طرد کنند، باید سعی کرد الگو سازی کرد و اونها رو هم تحت تاثیر قرار داد.

وای به روزی که احمق ها تعیین کننده ی خط مشی جامعه بشن! حداقل نظام ایران اگه کاری هم می کنه، از روی غرض می کنه، نه از روی حماقت!

محسن، در یکی از اون یکشنبه های خسته کننده!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

شازده کوچولو


معانی فراموش شده


الان داشتم برای بار هزارم رمان خارق العاده ی "شازده کوچولو" نوشته ی "آنتوان دوسنت اگزوپری" (برگردان "احمد شاملو") رو می خوندم، شاید به جرات می تونم بگم این کتاب بهترین کتابیه که توی زندگیم خوندم، ایکاش همه همینطور مثل شازده کوچولوی ما بودن... در حالی که داشتم می خوندم یکی از دوستام بهم یک ایمیل زد، با خودم گفتم این کتاب رو بهش هدیه بدم، بعدش گفتم اصلا می گذارم اینجا شاید برای دیگران هم جالب باشه، شاید برای بعضی ها تکراری باشه، اما به نظر من یک داستان قشنگ رو دوبار هم می شه تعریف کرد و البته خوندنش هم وقت زیادی نمی بره، اما می تونه سالها توی زندگی به آدم کمک کنه، امیدوارم لذت ببرید.

کتاب کامل به صورت نسخه ی (پی.دی.اف)

کتاب همراه با فایل های صوتی با صدای احمد شاملو

نسخه انگلیسی کتاب شازده کوچولو ( هرچند برگردان احمد شاملو واقعا محشر)

بخش زیر زیباترین بخش این کتاب، البته به نظر من:

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید:
-اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم.
اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو
.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند.
اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است (مهدی اخوان ثالث)

احساس می کنم که همگان اختر اقبال و سعد و نحس احوال یکدیگر را رصد می کنند، لکن بدرستی نمی دانم که رصدخانه کجاست. چنین می نماید که همگان شاقول و اسطرلاب بدست گرفته اند و با آن ارتفاع آفتاب می گیرند و حکم به صعود و نزول کواکب می دهند، دم مهدور می نمایند و حکم به تکفیر و تقبیح می دهند. باکی نیست، اما ایکاش اندیشه ها را به میزان حجت و معیار حقیقت می سنجیدیم و برای مخاطب هم خط و شانی از انتخاب و اجتهاد قائل می شدیم.

یک مقاله خوندم، جوگیر شدم، یاد انشاء نوشتن توی مدرسه افتادم و دنبال کلمه های قلنبه سلنبه گشتن، سعی کردم اونطوری بنویسم، اما اینگار به درد نمی خوره. من که ادبیات نوشتن خودم رو خیلی دوست دارم، خوبیش اینه که همه می تونن بفهمن.

توی هفته گذشته بدجوری شوکه شدم، امیدوارم چیزی که دیدم فقط یک استثناء باشه، چون اگه قرار باشه عمومیت داشته باشه، تمام برنامه های آینده ام رو به هم می ریزه.

من جمعه به درخواست یکی از دوستام رفتم بهش کمک کنم برای اثاث کشی دوست دخترش، که فرانسوی کانادائیه. خلاصه اینکه ما 3 ساعت عین کارگر بار جابجا کردیم، و رفتیم مونترال، اونجا هم 2 ساعت داشتیم خالی می کردیم، منم که همه می دونن چطوری عرق می کنم، از سر تا پا خیس عرق بودم، به حدی که همسایه های دختره اومده بودن نگاه می کردن و می خندیدند. سرتون رو درد نیارم، اینکار ها رو کردیم، اما باورتون می شه نه دختره و نه خانواده اش حتی یکبار هم تشکر نکردن؟؟؟!!! دریغ از یک تشکر خشک و خالی! شب اونها رفتن بیرون شام خوردن، هیچ تعارفی هم به ما نکردن، شبش که من روی مبل خوابیدم، صبح که اصلا با من حرف نزدن، بعدشم خانوم گفتن توی راه که دارید بر می گردید، یک جایی هست که می تونید برید صبحونه بخورید، و باورتون می شه با من خداحافظی هم نکردن؟؟ یعنی من اصلا داشتم دیوونه می شدم!

من نه تشکرشون رو می خوام، نه شام و نه صبحونشون رو! اما دلم می خواد حداقل یک ذره حس قدردانی توی رفتارشون ببینم. اصلا چرا من باید به چنین کسی کمک کنم؟؟

جالب اینکه مثلا من در رو برای خانوم باز نگه می داشتم، تشکر می کرد، اما اونهمه بارکشی رو نیازمند یک قدردانی خشک و خالی نمی دونست، حسی که این رفتار در من ایجاد می کنه اینه که همون تشکر برای در رو هم از روی عادت انجام می دن، مثل ماشین، یعنی اصلا نمی دونن چرا باید تشکر کنن، اینکار رو می کنن چون عادت کردن.

من با دوستم حرف زدم، می گفت اکثریت جامعه اینجا همینطورن، من اصلا نمی خوام براساس یک مورد قضاوت کنم، اما به شدت شوکه شدم، چون اگر فرهنگ غالب این باشه، من بعید می تونم بتونم باهاش کنار بیام! الان شدیدا نگران آینده هستم. فقط امیدوارم این مورد یک استثناء باشه.

بعضی مواقع فکر می کنم، نکنه بخاطر انتقاداتی که می کنم این حس در دیگران ایجاد بشه که من قصد اثبات مردودیت فرهنگ خودم و مردمم را دارم! در اصل تمام این انتقادات از روی علاقه شدیده و هدف من چیزی نیست جز سعی برای ارتقای این فرهنگ متعالی. برای مثال در همین مورد توجه کنید که ما ایرانیها چطور عکس العملی داریم؟ و چقدر حس علاقه به همنوع در همه ما ایرانیها موج می زنه، که واقعا قابل ستایش و من مفتخرم که در چنین جامعه ای بزرگ شدم.

محسن

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

نقد سخن یا سخنور

نقد سخن یا سخنور

از این به بعد توضیح زیر رو اول همه ی مطالبم می گذارم:

توضیح: مطلبی که در ادامه می خوانید، هیچ شخص یا اشخاص خاصی رو نشانه نگرفته است، هدف از نوشته ذیل قضاوت در مورد هیچ گروهی نیست، هدف نویسنده فقط روشن گری در باب مسائلی است که نویسنده قلبا و عملا به آنها معتقد است، نویسنده معتقد است صراحت اثر گذاری مطلب رو افزایش می دهد، نویسنده پیشاپیش از دوستانی که تاب تحمل صراحت را ندارند عذر می خواهد، و آرزومند است روزی فرا رسد که این دسته از افراد بتوانند با کنار گذاشتن گزافه گویی با واقعیت روبرو شوند.

این مدت اینقدر از نظرات دیگران در مورد مطالبم در یاهو 360 و بلاگم آزار دیدم که واقعا دیگه رمقی برای نوشتن ندارم. نمی دونم چرا تحمل نقد علی الخصوص در مورد مسائل اجتماعی، برای ماها سخته!

اگه دوستانی نبودند که منو نقد کنند من کیلومتر ها با کسی که الان هستم فاصله داشتم! ایکاش وقتی چیزی به مزاجمون خوش نمی یاد سکوت می کردیم، حتی فکر هم بهش نمی کردیم، بگذاریم چند ساعت بگذره بعدش با خودمون فکر کنیم که چرا اون موضوع آزارم داد؟

آیا من با اون مطلب موافقم یا نه؟ اگه موافقم، آیا من اون اشتباهات رو مرتکب شدم یا نه؟ اگه نه که خوب، اگه مرتکب شدم، چیکار می تونم بکنم که دیگه اون اشتباهات رو مرتکب نشم. اگه مخالفم، دلایلم برای مخالفت چیه؟ بعدش اون دلایل رو به گوینده بگیم یا برای نویسنده بفرستیم.

واقعا یعنی ما این کار رو نمی تونیم بکنیم؟ یا این رویه رو قبول نداریم؟

من توی بلاگم 20 تا پست دارم و توی 360 حدود 50 تا و مجموعا حدود 150 تا کامنت، باورتون میشه به جز 4 تا کامنت دارم که در مورد مطلب من نظر دادن؟؟ بقیه به من جواب دادن! بابا من سراپا تقصیر از همه وضعم بدتره، هیچ شخص یا اشخاص خاصی رو هم مد نظر ندارم، من دارم یک سری افکاری رو که به نظر خودم درسته با شما ها در میان می گذارم، فکر کنم فقط دو حالت نظر وجود داره: موافق یا مخالف! من حداقل 10 تا کامنت خودم نوشتم که دوستان اگه حرفی در مورد من دارید یا با من حرفی دارید، یا فکر می کنید من اشتباه می کنم هیچ اشکالی نداره، من استقبال می کنم، اما به من ایمیل بزنید، یا رو در رو بهم بگید.نه اینکه به صورت بچه گانه و بزدلانه به صورت ناشناس سعی کنید من رو سرکوب کنید.(بازم می گم، منظورم شخص خاصی نیست)

نمی دونم چرا اینقدر تحمل نقد برای ما ایرانیها سخته؟؟ زود علم تکفیر گوینده و نویسنده رو بلند می کنیم! بابا خداییش ما ایرانیها ملت پیچیده ای هستیم، از یک طرف زبونمون دراز که دولت و نظام جمهوری اسلامی اجازه نمی ده هیچ مخالفی نفس بکشه و تا یک نفر اعتراض یا انتقاد می کنه در نطفه خفه اش می کنه! از طرف دیگه خودمون هم عینا همونطوری عمل می کنیم. خوب بابا "احمدی نژاد ها"، "خامنه ای ها" و "شریعتمداری ها" هم ایرانی هستن، اونها هم توی همین فرهنگی که جنابعالی بزرگ شدی، بزرگ شدن! چرا این کار برای اون ممنوع اما تو می تونی بکنی؟؟

دوستان سرتون رو از زیر برف بیرون بیارید، بیایید از خودمون شروع کنیم، دوره "کاوه آهنگر" خیلی وقته که گذشته، دیگه کاوه ای نیست که درفش کاویانی رو علم کنه و به جنگ با ضحاک مار دوش بره! این ما هستیم که باید از خودمون شروع کنیم، اگه دوست داریم دولت پاسخگو و نقد پذیر داشته باشیم، اول باید خودمون نقد پذیر باشیم و بدونیم که نقد یعنی چی؟

هرچند می دونم که "نرود میخ آهنین در سنگ" و فردا صبح که بیدار بشم و کامپیوترم رو روشن کنم، بازم با موجی از کامنت هایی روبرو می شم که سعی در سرکوب من دارند، اما بازم راضیم، به شرط اینکه بعد از اینکه فحش هاتون رو نثار من کردید، به مدت چند دقیقه به حرفهام فکر کنید، هر چند می دونم فکر کردن برای ما خیلی سخت! اما این یک دفعه رو تحمل کنید به خاطر من، خودتون، خانواده تون، مردمتون و کشورتون و ....

ببینید چقدر آزار دیدم که مجبور شدم اون توضیح رو اول مطالبم بگذارم. من سعی می کنم توان خودم رو برای نوشتن حفظ کنم.

محسن صالحی